در این خیال که دوستم داری شاد بودم
بالش‌ات را زیر سر
قدم‌ات را روی چشم
و رفتن‌ات را
بر تیغه‌ی چاقو گذاشتم
این رگ‌ها به چه درد می‌خورند
وقتی‌که از نبض تو خالی‌اند

« سالم  پوراحمد »