از یاد
نه از یاد می روی
نه یاد از پِت پِتِ چشم تو خاموش می شود
این همه رنگ، ریخته در صدایت بی علت نیست
چهار فصل من !
نگران بخند و نخند و ببند و نبین من نباش
نه فرهادم که تیشه به ریشه بزنم
نه مجنون که آواره ی بیابان شوم
نه یوسف که بگریزم
منم؛ ساده و سلیس، سالم و بی سلاح و سپر
در آغوشم بپر
تا صدای دو قلب، جهان را از پرتگاه به دره رَم دهد
قایم شو
تا تو را از گره مقنعه ی مادرت باز کنم
گریه کن
تا حقت را کف دست برادرت بگذارم
درد شو تا به جانم بیفتی
بدو
تا از نفس بیفتم
بایست
تا سکته کنم
خلیج ها لجن شوند ان شاء الله اگر تو نخندی
بروم و دوری بزنم و مرضیه گوش کنم
« هرگز نمی شد باورم، این برف پیری بر سرم . . . »
به قول اخوان: « گریه هم کاری ست »
خاصه برای من که کارم فقط گریه برای توست
گاهی هر از گاه می خندم
به آنگاه که موهایت پریشان و جنی ست
و چشمهایت خیس
و پیراهنت پاره
و پیامت که: « قیامت شده، تمام، پدر فلان فلان شده بیا و من را ببر »
آخ که چقدر در به درِ سرنوشتتم
درک ها به دَرَک رفته اند
« گاهی نگاه یک سگ هم پر از ترانه است »[1]
اما کسی نگاه تو را نگاه تو را نگاه تو را . . .
به دَرَک !
من که هستم
من که دُمِ سرنوشتم را به موهای پریشانت بسته ام
در باد بایست و مرا به اهتزاز درآور
و سرداران و سربازان جهان را به قیام دعوت کن
عشق تاختنی ست، بتاز !
نه به لشکرگاه خصم
به آغوش من
بتاز و مرا فتح کن خلیج من
شاعر: سالم پوراحمد
کانال تلگرام @SPourahmad
[1] . جملهای از متنی از سیدعلی صالحی
تمام مطالب وبلاگ متعلق به نویسنده